
امروز دوباره به مادرم فکر کردم ، به دستهای پرچین او و لبانش که می خندید .
می خواستم بگویم مادر : من بازهم پسر خوبی نبودم ، امروز بازهم دلم گرفت ، در خودم شکستم .
نمی دانم چرا مادرها انتظار دارند پسران خوبی داشته باشند ، همانطور که نمی دانم چرا باید پسر خوبی باشم .
می خواستم به مادرم بگویم امشب دوباره به کودکیم فکر کردم و اینکه چقدر لذت بخش بود و چه زود گذشت .
نمی دانم چرا مادرم همیشه حرف های مرا می فهمد ، قبل از آنکه بگویم ، سرم را می بوسد و با لبخند می گوید : می دانم پسرم .
او چه می داند ، مگر مادر هم عاشق می شود ؟ البته شاید هم بشود .
می خواستم به همان آرامی که موهایم را چنگ می زند ، بی آنکه اشکهایم را ببیند ، بگویم : مادر ، دوباره اتفاق افتاد . اما ...
هربار که به دیدنش می روم با خودم میگویم : این بار حتما خواهم گفت . به چشمانش که خیره می شوم قطره های درشت شبنم مژه های سیاهش را مرطوب می کند . راست می گوید ، او می داند ، از نگاهم می فهمد .
چرا باید هر زمان کسی برای دوست داشتن ، برای طپش تند قلب من بیاید و نفس هایم را شماره کند ؟
رنگ سبز برگ ها هنوز هم زیباست و عطر گل هنوز مست می کند .
چرا هربار بهار می آید ؟
آخرین زمستان کدام خواهد بود ؟
شاید چند برگی از دفتر شعرهایم هنوز مانده است خالی ؟
بهار بوی زندگیست ، بوی عشق می دهد ، بوی برگچه های نو رس و خاک .
بازهم پرنده کوچکی در حیاط خانه ما دانه می چیند .
***
بی تاب شانه مادرم هستم
برای هق هق بچه گانه ام
برای نوازش های مهربانش
برای امیدهایی که
نگاه خسته ام را روشنی می بخشد
دلتنگ ترانه های لالایی کودکانه ام هستم
در جستجوی دستی که دوباره شکوفا کند مرا
----------------------
چه کسی آنسوی بغض های من ، میخندد ؟
چه کسی تنهایی مرا می فهمد
مادرم مثل آفتاب است
مادرم مثل رود
مادرم مثل عشق
----------------------------
چه کسی می داند مادرم در کجای بهشت جاری ست؟
چه کسی بغض مرا میخندد ؟
چه کسی چشمهایم را خواهد شست
می خواهم با مادرم در رویا
در تنهایی طولانی خویش
سخن از راز بزرگان گویم
-------------------------------
مادرم
مادر
مادر خوبم
میدانی پسرت دیگر نیست؟
میدانی که گلت مدتها ست در گلدان حقیری
که به وسعت بی حد کویر ، خالی بود
در خلوت آواز قناری
بیرنگ شده ست ؟
میدانی
مادر
مادر
پسرت
عشق را فهمید
پسرت درد را حس کرد
بخودش پیچید
----------------------
پسرت
درد را بوسید
و با خصمی که نهان بود
به یغما رفت
--------------------
مادرم
تنها دفترم می ماند و
من
و کلامی که
به زمان جاری ست
***
کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:«میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد: « از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفتهام. او از تو نگهداری خواهد کرد.»اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه :«اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.»
خداوند لبخند زد «فرشته تو برایت آواز میخواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»
کودک ادامه داد: «من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»
خداوند او را نوازش کرد و گفت: «فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژههایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»
کودک با ناراحتی گفت: «وقتی میخواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم؟»
اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت: «فرشتهات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد میدهد که چگونه دعاکنی.»
کودک سرش رابرگرداند وپرسید: «شنیدهام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ »
- «فرشتهات از تو محافظت خواهد کرد، حتی به قیمت جانش تمام شود.»
کودک با نگرانی ادامه داد: «اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما راببینم ، ناراحت خواهم بود.»
خدواند لبخند زد و گفت: «فرشتهات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدکرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده میشد. کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سئوال دیگر از خداوند پرسید: «خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشتهام را به من بگویید.»
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:
«نام فرشتهات اهمیتی ندارد. به راحتی او را مادر صدا کنی .»
منبع۱ | مبنع۲ : وردنیوز دات کام
نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی |
لينک ثابت | موضوع:
ادبيات فارسي+شعر
|